تبلیغات
بازار لاکی

بازار لاکی

داستان لاک پشت های نینجا-فصل دوم-قسمت اول

به نام خدا

سفر فضایی در تعطیلات تابستانی

لاک پشت ها دوست های زیادی پیدا کرده اند:«تریساپوس، کیسی و ششکولک».

تعطیلات تابستانی شروع شد و من یعنی محمد و حانیه خواهرم دوباره به پیش لاک پشت ها رفتیم.از همون موقع بود که اسم گروهشان شد گروه پرزور و دوباره ماجراها شروع شد.

قسمت اول

بازگشت لاک پشت ها

چند موجود سنگی به نام :«تیغی، کله الماسی، سم و پریپل» حمله کردند.تیغی گفت:«سکه ی طلایی متعلق به تو نیست.اونو بده من.» درسته سکه ی طلایی قدرت زیادی داشت که روی کمربند تریساپوس بود.تریساپوس به آنها آتش پرت کرد. اما چون سنگ آنها خیلی قوی بود آنها نسوختند.راستی یادم رفت ما به اونها میگفتیم بیگانه های سنگی.اونها به ما گفته بودند:«ما افراد وینترز هستیم.» یادتون هست؟همونی که از توی یک دروازه همراه با سیزده هیولا بیرون اومد.

گروه پرزور و همینطور من و حانیه آنقدر موندیم که نمیدونستیم چی کار کنیم.

ادامه دارد...

پایان قسمت اول

 



  • نظرات() 
  • جیغ

      جیغ مایکی

      می رود هوا

      میچرخد

      دور قمرها

         ***

      آب می آید

      از آسمان

      وای باران!

      می بارد الان

         ***

      لئو هنوز

      تو w* است

      توی گوش هاش

      دست کرده است



  • نظرات() 
  • داستان لاک پشت های نینجا قسمت ششم

    قسمت 1+5

    قصه ی ما به سر رسید    محمد به خونه ش نرسید

    وقتی وسایلمون رو جمع کردیم به مریخ رفتیم و با لاک پشت های نینجا آشنا شدیم. چهار سال بعد، شردر به ما حمله کرد و مایکی را زخمی کرد. شردر ناپدید شد و راف و دان و لئو به دنبال شردر رفتند. ناگهان شردر ظاهر شد و استاد اسپلینتر را زخمی کرد. من و حانیه زندانی شدیم. لاک پشت های نینجا حالشان خوب شد و آمدند تا ما را نجات بدهند. اما لئو مرد. ساختمان شردر خراب شد و هر کس که داخل آن بود مرد...

    30 ثانیه قبل از حادثه...

    ساختمان داشت خراب میشد. آنجا یک طناب بود و ما از اون بالا رفتیم. آنجا یک پله بود و ما از آن پایین رفتیم و از ساختمان بیرون آمدیم. ناگهان یک اختاپوس روی زمین دیدیم.

    و ادامه ی داستان...

    اختاپوس خودش را معرفی کرد: من یک اوترون هستم. اسم من شردر است. نه بابااااا!!!

    شردر روی سر راف آمد ناگهان...

    نههههههههههههه!

    همگی داشتیم با هم خداحافظی میکردیم. آنها به ما قول دادند که هرچند وقت به ما سر بزنند. ما هم همینطور.

    شردر میخواست ما را بزند. ولی شترق کشتیمش.

    در آسمان همپی به ما نگاه میکردند: لئو، راف، اما شردر با عصبانیت.

    و اکنون این خاطره را در دفتر خاطراتم می نویسم.

    پایان

     

     

    محمد و حانیه به مریخ رفتند. در آن جا

    با لاک پشت های نینجا آشنا شدند. شردر

    به آن ها حمله کرد و لئو را کشت.یک اوترون

    از شکم شردر بیرون آمد و راف را هم

    کشت.لاک پشت های نینجا هم شردر

    را کشتند و با محمد و حانیه خداحافظی کردند.

    آن ها هم به زمین رفتند.

     



  • نظرات() 
  • داستان لاک پشت های نینجا-قسمت پنجم

    قسمت پنجم

    خداحافظی با لئو

    شردر همه هیولاهارو نابود کرد ولی وینترز رو نتونست نابود کنه چون اون یه زره داشت. حتی اون کلاه هم داشت. ناگهان کمد دیواری افتاد روی سر شردر. من و حانیه نگاه کردیم و دیدیم دان اونجا ایستاده اما زود به زمین افتاد. ما فهمیدیم دان اون کمد دیواری رو انداخت. ...

    در ساختمان وینترز من و حانیه و شردر زندانی بودیم. ناگهان دیوار خراب شد و  لاک پشت های نینجا آمدند اما لئو نیامد. آنها من و حانیه را آزاد کردند.

    من:لئو کجاست؟

    دان با گریه:او مرده.

    من:شما چه طور آمدید؟

    دان:حالمون خوب شد.

    ما با وینترز جنگیدیم و او را بیهوش کردیم و از آنجا بیرون آمدیم.ما آنجا را آتش زدیم و مطمئن بودیم که شردر و وینترز مردند.

    پایان قسمت پنجم



  • نظرات() 
  • داستان لاک پشت های نینجا-قسمت چهارم

    قسمت چهارم

    وینترز

    آن روبات وقتی صدای جنگ مارو شنید عصبانی شد و شکمش رو پراز برق کرد و برق مارو گرفت. او می خواست مارو شکنجه بده. ما هم دیگر با شردر نجنگیدیم. داناتلو به دیوار تکیه داد. یهو او از شکم آن روبات بیرون افتاد. ما هم همین کار رو کردیم ولی فایده ای نداشت. ناگهان آنجا خراب شد اما ما هیچی مون نشد. دان ما رو نجات داده بود و گفت: من پشت روبات یک عالمه سیم پیدا کردم و همه ی آنها رو کشیدم و روبات نابود شد. تازه اگه حواست نباشه می تونی از شکم روبات بیرون بیای. ناگهان شردر از زیر سنگ ها بیرون آمد و به ما حمله کرد. من گفتم: وای! شردر مایکی رو زد و بیهوش شد. ما مایکی رو گرفتیم اما تا شردر رو دیدیم شردر ناپدید شد. لئو و راف و دان رفتن تا درباره روبات تحقیق کنند و بفهمند که روبات از کجا اومده. من و حانیه و استاد اسپلینتر هم موندیم و از مایکی مراقبت کردیم. استاد اسپلینتر یک دستگاه به مایکی وصل کرد که حال مایکی که حال مایکی را به ما بگه. روی دستگاه نوشت وضعیت مایکی بحرانی است. ما هم خیلی ترسیدیم. ما زود وسیله ها رو آوردیم تا حال مایکی رو خوب کنیم. مایکی کمی بهتر شد. یک دفعه لئو و دان و راف برگشتن اما خیلی زخمی بودند.

    محمد: چی شده؟

    لئو: ما داشتیم به راه خودمون ادامه میدادیم که شردر به ما حمله کرد. به خاطر همینه که ما زخمی شدیم. من فکر میکنم او میخواد حمله کنه.

    بله حدس لئو درست بود. شردر به ما حمله کرد. ما با شردر جنگیدیم که...

    استاد اسپلینتر زخمی روی زمین افتاده بود. من و حانیه که بلد نبودیم با شردر بجنگیم. اون وقت کی با شردر می جنگید؟

    برمیگردیم عقب...

    ناگهان مرد بزرگی وارد شد.

    شردر: اسم اون هان است،دوست جدید من.

    و به هان دستور داد که مارو نابود کنه. اون استاد اسپلینتر رو زخمی کرد و او بیهوش شد.

    و ادامه داستان...

    دیوار خراب شد و یه سفینه بزرگ وارد خانه شد. در سفینه باز شد و اسلیگ از آن بیرون آمد و گفت: سلام بچه ها! و هان و نینجاهای شردر رو شکست داد. اما شردر تسلیم نشد. او دوباره با اسلیگ جنگید. ناگهان دروازه بزرگی ظاهر شد.

    راستی از ساعت زمان خبری نیست. پس دوباره میریم عقب...

    بین اون چهار سالی که شردر به زمان دایناسورها رفته بود همین دروازه باز شد و از اون یک مرد با سیزده هیولا بیرون آمدند. لاک پشت ها اون رو می شناختند چون اون موقع لئو گفت: وینترز! وینترز فقط اون ساعت رو می خواست و ساعت رو از من گرفت. بالاخره او رفت. لئو همه چیز رو به ما گفت. یک روز وینترز به ما حمله کرد به خاطر همینه که ما اون رو می شناسیم.

    و ادامه ی داستان...

    از دروازه وینترز و سیزده هیولایش بیرون آمدند. آن ها اسلیگ رو نابود کردند.

    پایان قسمت چهارم



  • نظرات() 
  • عکس های لاک پشت های نینجا سری دوم





    برای دیدن بقیه عکس ها برین ادامه مطلب



  • نظرات() 
  • عکس های لاک پشت های نینجا







  • نظرات() 
  • داستان لاک پشت های نینجا-قسمت 3

    قسمت سوم

    نجات رافائل

    ناگهان یک راسوی بزرگ جلوی ما سبز شد. او شبیه روبات حرف میزد. راسوی بزرگ خودش را به ما معرفی کرد و گفت: اسم من اسلیگ است. من می تونم به شما کمک کنم تا به سیاره ی مریخ برگردین.

    لئو با تعجب گفت: تو که به ما صدمه نمیزنی. ها؟

    اسلیگ گفت: نه. و ما با اسلیگ دوست شدیم.

    چند ساعت بعد...

    من و حانیه و بقیه داشتیم فوتبال بازی می کردیم که اسلیگ صدامون زد. او یک وسیله ساخته بود که می تونست ما رو به مریخ ببره. ما با آن وسیله خودمون رو به مریخ بردیم ولی اسلیگ نیومد که کار شردر رو تموم کنیم. ما به مریخ رفتیم ولی شردر نبود. یهو شردر جلوی ما ظاهر شد. او رافائل رو نشون داد و گفت: شما اصلا نمی تونین راف رو بگیرین. و خندید. استاد اسپلینتر با عصبانیت به شردر نگاه کرد. لاک پشت های نینجا به شردر حمله کردن ولی من و حانیه همینطور داشتیم به در و دیوار نگاه می کردیم. شردر نینجاهای سیاه پوشش را خبر کرد تا با لاک پشت ها بجنگند. لاک پشت ها از اولم عصبانی تر شدند. ما با آنها جنگیدیم و فرار کردیم چون داناتلو یک دکمه ای زده بود که آنها را نابود کنه. ساختمان شردر نابود شد و خود شردر هم نابود شد. ما هم خیالمون راحت شد. وقتی ما به خانه ی جدیدمون رفتیم راف با عصبانیت گفت: من باور نمی کنم شردر چطوری تونست از زمان دایناسورها به اینجا بیاد.

    دانی کامپیوترش را روشن کرد. او یه چیز هایی فهمید و گفت: شردر تمام دایناسور ها را کشت اما نمی دونم چطوری. من گفتم: ها.

    دان عصبانی شد و گفت: این دفعه حواست رو بیشتر جمع کن. اونا هم یه عالمه به من بدبخت بیچاره خندیدند. ناگهان صدایی آمد. یک دفعه یک روبات وحشتناک به ما حمله کرد. او همه ی ما را خورد و ما به شکمش رفتیم. آنجا شردر رو دیدیم و باهاش جنگیدیم. او خیلی قوی شده بود و ما اصلا نمی تونستیم شکستش بدیم.

    پایان قسمت سوم




  • نظرات() 
  • داستان لاک پشت های نینجا-قسمت 2

    قسمت دوم

    ساعت زمان

    من با آن ساعت همینطور ور رفتم ناگهان به زمان گذشته رفتم.آن جا یک عالمه دایناسور دیدم و فرار کردم. من همینطور که فرار می کردم با ساعت زمان ور می رفتم. ناگهان به زمان خودم برگشتم. من هرروز با آن ساعت کار کردم و چیز های زیادی یاد گرفتم. ناگهان شردر به ما حمله کرد. ما با آن ها جنگیدیم اما من و حانیه داشتیم نقشه می کشیدیم. من یک فکری به سرم زد. من ساعتم را به روی دست شردر انداختم و همینطور که ساعت داشت روی دست شردر می افتاد من یک دکمه را زدم. وقتی ساعت روی دست شردر افتاد شردر به زمان گذشته رفت اما تا شردر می خواست به زمان گذشته برود من ساعت را گرفتم و شردر بدون ساعت رفت. ما هم خیلی خوشحال شدیم.

    چهار سال بعد...

    شردر دوباره حمله کرد. ما خیلی تعجب کردیم چون ما اونو به زمان دایناسور ها برده بودیم. شردر یه توپ گرفت و به زمین انداخت و اونجا آتیش گرفت و ما از اونجا فرار کردیم اما شردر همینطور دنبال ما میومد. بعد چند لحظه بهمون رسید. اون رافائل رو دستگیر کرد. وقتی ما یه خونه ی جدید پیدا کردیم و به دنبال رافائل رفتیم و بالاخره به ساختمون شردر رسیدیم. لئو یه طناب به ساختمون شردر وصل کرد و مااز اون بالا رفتیم. وقتی از طناب بالا رفتیم همه جا را گشتیم اما رافائل را پیدا نکردیم. ناگهان شردر آمد و گفت: شما هیچ وقت نمی تونید راف رو پیدا کنید. من میخواهم شما را به فضا بفرستم. ما خیلی ترسیدیم. شردر دستش یک دستگاه بود. او یکی از دکمه های دستگاه را زد و ما به کره ی ماه رفتیم. همه جای کره ی ماه یخ زده بود. ما آنجا یک عالمه بچه دایناسور دیدیم. آنها به ما حمله کردن و ما با آنها جنگیدیم و آن ها را کشتیم.

    مایکی گفت: ما بردیم و ما بردیم. غذا هارو ما خوردیم.

    دانی گفت: می دونی چیه؟ تو با این کار ها فقط خودتو اذیت می کنی.

    پایان قسمت دوم



  • نظر بدهید() 
  • داستان لاک پشت های نینجا-قسمت 1

    سفر فضایی

    نویسنده:محمد

    بازیگران:

    محمد-استاد اسپلینتر-لئوناردو-حانیه-رافائل-مایکل آنجلو-داناتلو

    قسمت اول

    دوستی با لاک پشت های نینجا

    یک روز من و خواهرم حانیه تصمیم گرفتیم که به یک سفر فضایی بریم. ما تصمیم گرفتیم به سیاره مریخ بریم. یک روز وسایلمون رو جمع کردیم و به سیاره ی مریخ رفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم که همه ی آدم فضایی ها دارند فرار می کنند. یک دفعه دیدیم یک مرد خیلی بزرگ که روی دستش دو سیخ دراز است، به آدم فضایی ها حمله کرده است. ما وقتی آن مرد بزرگ را دیدیم خیلی ترسیدیم ولی یک دفعه چهار تا لاک پشت و یک موش بزرگ با آن مرد جنگیدند و او را شکست دادند. ما از آنها تشکر کردیم. لاک پشت ها خودشان را معرفی کردند:

    لئوناردو (لئو)

    مایکل آنجلو (مایکی)

    داناتلو (دانی)

    رافائل (راف)

    و استاد اسپلینتر

    ما هم خودمان را معرفی کردیم و با لاک پشت های نینجا دوست شدیم و به خانه ی آنها رفتیم.آنها همه چیز را به ما گفتند: اسم آن مرد شردر است. او دشمن ماست. شردر یک ماده سبز رنگی دارد که هر وقت آن را بخورد بزرگ و قوی می شود و می تواند دشمنش را شکست بدهد. من یک دفعه دیدم زمین نور می دهد. ما آن جا را کندیم. من یک ساعت زمان از زیر زمین پیدا کردم.

    پایان قسمت اول



  • نظر بدهید() 




  • محمد


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :