قسمت دوم

ساعت زمان

من با آن ساعت همینطور ور رفتم ناگهان به زمان گذشته رفتم.آن جا یک عالمه دایناسور دیدم و فرار کردم. من همینطور که فرار می کردم با ساعت زمان ور می رفتم. ناگهان به زمان خودم برگشتم. من هرروز با آن ساعت کار کردم و چیز های زیادی یاد گرفتم. ناگهان شردر به ما حمله کرد. ما با آن ها جنگیدیم اما من و حانیه داشتیم نقشه می کشیدیم. من یک فکری به سرم زد. من ساعتم را به روی دست شردر انداختم و همینطور که ساعت داشت روی دست شردر می افتاد من یک دکمه را زدم. وقتی ساعت روی دست شردر افتاد شردر به زمان گذشته رفت اما تا شردر می خواست به زمان گذشته برود من ساعت را گرفتم و شردر بدون ساعت رفت. ما هم خیلی خوشحال شدیم.

چهار سال بعد...

شردر دوباره حمله کرد. ما خیلی تعجب کردیم چون ما اونو به زمان دایناسور ها برده بودیم. شردر یه توپ گرفت و به زمین انداخت و اونجا آتیش گرفت و ما از اونجا فرار کردیم اما شردر همینطور دنبال ما میومد. بعد چند لحظه بهمون رسید. اون رافائل رو دستگیر کرد. وقتی ما یه خونه ی جدید پیدا کردیم و به دنبال رافائل رفتیم و بالاخره به ساختمون شردر رسیدیم. لئو یه طناب به ساختمون شردر وصل کرد و مااز اون بالا رفتیم. وقتی از طناب بالا رفتیم همه جا را گشتیم اما رافائل را پیدا نکردیم. ناگهان شردر آمد و گفت: شما هیچ وقت نمی تونید راف رو پیدا کنید. من میخواهم شما را به فضا بفرستم. ما خیلی ترسیدیم. شردر دستش یک دستگاه بود. او یکی از دکمه های دستگاه را زد و ما به کره ی ماه رفتیم. همه جای کره ی ماه یخ زده بود. ما آنجا یک عالمه بچه دایناسور دیدیم. آنها به ما حمله کردن و ما با آنها جنگیدیم و آن ها را کشتیم.

مایکی گفت: ما بردیم و ما بردیم. غذا هارو ما خوردیم.

دانی گفت: می دونی چیه؟ تو با این کار ها فقط خودتو اذیت می کنی.

پایان قسمت دوم