قسمت سوم

نجات رافائل

ناگهان یک راسوی بزرگ جلوی ما سبز شد. او شبیه روبات حرف میزد. راسوی بزرگ خودش را به ما معرفی کرد و گفت: اسم من اسلیگ است. من می تونم به شما کمک کنم تا به سیاره ی مریخ برگردین.

لئو با تعجب گفت: تو که به ما صدمه نمیزنی. ها؟

اسلیگ گفت: نه. و ما با اسلیگ دوست شدیم.

چند ساعت بعد...

من و حانیه و بقیه داشتیم فوتبال بازی می کردیم که اسلیگ صدامون زد. او یک وسیله ساخته بود که می تونست ما رو به مریخ ببره. ما با آن وسیله خودمون رو به مریخ بردیم ولی اسلیگ نیومد که کار شردر رو تموم کنیم. ما به مریخ رفتیم ولی شردر نبود. یهو شردر جلوی ما ظاهر شد. او رافائل رو نشون داد و گفت: شما اصلا نمی تونین راف رو بگیرین. و خندید. استاد اسپلینتر با عصبانیت به شردر نگاه کرد. لاک پشت های نینجا به شردر حمله کردن ولی من و حانیه همینطور داشتیم به در و دیوار نگاه می کردیم. شردر نینجاهای سیاه پوشش را خبر کرد تا با لاک پشت ها بجنگند. لاک پشت ها از اولم عصبانی تر شدند. ما با آنها جنگیدیم و فرار کردیم چون داناتلو یک دکمه ای زده بود که آنها را نابود کنه. ساختمان شردر نابود شد و خود شردر هم نابود شد. ما هم خیالمون راحت شد. وقتی ما به خانه ی جدیدمون رفتیم راف با عصبانیت گفت: من باور نمی کنم شردر چطوری تونست از زمان دایناسورها به اینجا بیاد.

دانی کامپیوترش را روشن کرد. او یه چیز هایی فهمید و گفت: شردر تمام دایناسور ها را کشت اما نمی دونم چطوری. من گفتم: ها.

دان عصبانی شد و گفت: این دفعه حواست رو بیشتر جمع کن. اونا هم یه عالمه به من بدبخت بیچاره خندیدند. ناگهان صدایی آمد. یک دفعه یک روبات وحشتناک به ما حمله کرد. او همه ی ما را خورد و ما به شکمش رفتیم. آنجا شردر رو دیدیم و باهاش جنگیدیم. او خیلی قوی شده بود و ما اصلا نمی تونستیم شکستش بدیم.

پایان قسمت سوم