قسمت چهارم

وینترز

آن روبات وقتی صدای جنگ مارو شنید عصبانی شد و شکمش رو پراز برق کرد و برق مارو گرفت. او می خواست مارو شکنجه بده. ما هم دیگر با شردر نجنگیدیم. داناتلو به دیوار تکیه داد. یهو او از شکم آن روبات بیرون افتاد. ما هم همین کار رو کردیم ولی فایده ای نداشت. ناگهان آنجا خراب شد اما ما هیچی مون نشد. دان ما رو نجات داده بود و گفت: من پشت روبات یک عالمه سیم پیدا کردم و همه ی آنها رو کشیدم و روبات نابود شد. تازه اگه حواست نباشه می تونی از شکم روبات بیرون بیای. ناگهان شردر از زیر سنگ ها بیرون آمد و به ما حمله کرد. من گفتم: وای! شردر مایکی رو زد و بیهوش شد. ما مایکی رو گرفتیم اما تا شردر رو دیدیم شردر ناپدید شد. لئو و راف و دان رفتن تا درباره روبات تحقیق کنند و بفهمند که روبات از کجا اومده. من و حانیه و استاد اسپلینتر هم موندیم و از مایکی مراقبت کردیم. استاد اسپلینتر یک دستگاه به مایکی وصل کرد که حال مایکی که حال مایکی را به ما بگه. روی دستگاه نوشت وضعیت مایکی بحرانی است. ما هم خیلی ترسیدیم. ما زود وسیله ها رو آوردیم تا حال مایکی رو خوب کنیم. مایکی کمی بهتر شد. یک دفعه لئو و دان و راف برگشتن اما خیلی زخمی بودند.

محمد: چی شده؟

لئو: ما داشتیم به راه خودمون ادامه میدادیم که شردر به ما حمله کرد. به خاطر همینه که ما زخمی شدیم. من فکر میکنم او میخواد حمله کنه.

بله حدس لئو درست بود. شردر به ما حمله کرد. ما با شردر جنگیدیم که...

استاد اسپلینتر زخمی روی زمین افتاده بود. من و حانیه که بلد نبودیم با شردر بجنگیم. اون وقت کی با شردر می جنگید؟

برمیگردیم عقب...

ناگهان مرد بزرگی وارد شد.

شردر: اسم اون هان است،دوست جدید من.

و به هان دستور داد که مارو نابود کنه. اون استاد اسپلینتر رو زخمی کرد و او بیهوش شد.

و ادامه داستان...

دیوار خراب شد و یه سفینه بزرگ وارد خانه شد. در سفینه باز شد و اسلیگ از آن بیرون آمد و گفت: سلام بچه ها! و هان و نینجاهای شردر رو شکست داد. اما شردر تسلیم نشد. او دوباره با اسلیگ جنگید. ناگهان دروازه بزرگی ظاهر شد.

راستی از ساعت زمان خبری نیست. پس دوباره میریم عقب...

بین اون چهار سالی که شردر به زمان دایناسورها رفته بود همین دروازه باز شد و از اون یک مرد با سیزده هیولا بیرون آمدند. لاک پشت ها اون رو می شناختند چون اون موقع لئو گفت: وینترز! وینترز فقط اون ساعت رو می خواست و ساعت رو از من گرفت. بالاخره او رفت. لئو همه چیز رو به ما گفت. یک روز وینترز به ما حمله کرد به خاطر همینه که ما اون رو می شناسیم.

و ادامه ی داستان...

از دروازه وینترز و سیزده هیولایش بیرون آمدند. آن ها اسلیگ رو نابود کردند.

پایان قسمت چهارم