قسمت 1+5

قصه ی ما به سر رسید    محمد به خونه ش نرسید

وقتی وسایلمون رو جمع کردیم به مریخ رفتیم و با لاک پشت های نینجا آشنا شدیم. چهار سال بعد، شردر به ما حمله کرد و مایکی را زخمی کرد. شردر ناپدید شد و راف و دان و لئو به دنبال شردر رفتند. ناگهان شردر ظاهر شد و استاد اسپلینتر را زخمی کرد. من و حانیه زندانی شدیم. لاک پشت های نینجا حالشان خوب شد و آمدند تا ما را نجات بدهند. اما لئو مرد. ساختمان شردر خراب شد و هر کس که داخل آن بود مرد...

30 ثانیه قبل از حادثه...

ساختمان داشت خراب میشد. آنجا یک طناب بود و ما از اون بالا رفتیم. آنجا یک پله بود و ما از آن پایین رفتیم و از ساختمان بیرون آمدیم. ناگهان یک اختاپوس روی زمین دیدیم.

و ادامه ی داستان...

اختاپوس خودش را معرفی کرد: من یک اوترون هستم. اسم من شردر است. نه بابااااا!!!

شردر روی سر راف آمد ناگهان...

نههههههههههههه!

همگی داشتیم با هم خداحافظی میکردیم. آنها به ما قول دادند که هرچند وقت به ما سر بزنند. ما هم همینطور.

شردر میخواست ما را بزند. ولی شترق کشتیمش.

در آسمان همپی به ما نگاه میکردند: لئو، راف، اما شردر با عصبانیت.

و اکنون این خاطره را در دفتر خاطراتم می نویسم.

پایان

 

 

محمد و حانیه به مریخ رفتند. در آن جا

با لاک پشت های نینجا آشنا شدند. شردر

به آن ها حمله کرد و لئو را کشت.یک اوترون

از شکم شردر بیرون آمد و راف را هم

کشت.لاک پشت های نینجا هم شردر

را کشتند و با محمد و حانیه خداحافظی کردند.

آن ها هم به زمین رفتند.